درباره ی جبر و تفویض تا به حال کتابهای زیادی نوشته شده است. ولی اغلب آنها به این مقوله از دید علم کلام نگریسته اند. اشاعره که پیروان ابوالحسن اشعری و یکی از فرق کلامی اهل سنت هستند و خود را اهل حدیث مینامند طرفدار نظریه ی جبر هستند و معتقدند که ما انسانها در افعال خود اختیاری نداریم و هدایت و ضلالت مسبوق به سابقه ی ازلی است و تأکید بر ( فعال لما یشاء ) بودن خداوند دارند و می گویند:
هر چه آن خسرو کند شیرین بود .
و معتقدند که هر کاری که خداوند بکند عین عدل است ولو اینکه از دید ما آدمیان ظلم محسوب بشود.
ولی معتزله که پیروان واصل بن عطاء هستند نقطه ی مقابل اعتقادات اشاعره را برگزیده اند و معتقدند که خداوند امور ما را به خودمان واگذار کرده است و ما در اعمال خود کاملا مختاریم و تأکید بر حسن و قبح عقلی کارها دارند و معتقدند که خداوند از آنجا که عادل و حکیم است فعلی بر خلاف عدل و مصلحت نمی کند.
در این میان شیعه امامیه هم بر اساس تعالیم ائمه راه وسط و طریق اعتدال را برگزیده اند و ندای ( لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین ) که از امام صادق ع رسیده است سر داده اند و دو گروه اشاعره و معتزله را منحرف از راه صواب و ثواب دانسته اند.
اما من در این جستار سعی دارم به موضوع جبر و تفویض از دید دیگری نگاه کنم: از دید تعالیم عرفانی و صوفیانه.
اهل تصوف که از همان ابتدای صدر اسلام به تعالیم باطنی و عرفانی قرآن بیش از ظواهر احکام آن توجه نشان دادند و بتدریج جایگاه ویژه ای در بین طوایف اسلامی پیدا کردند و چون اغلب عرفا از لطف طبع و قریحه ی شاعری هم برخوردار بودند سخنشان بیشتر از سخن متشرعان بر جان و دل مسلمانان می نشست و لذا طرفداران زیادی در طول تاریخ اسلام داشته اند و کسانی که در طی این هزار و چهارصد سال در پی محو آثار عرفا و بقول خودشان پیراستن تعالیم وحیانی از افکار صوفیانه بوده اند خیال خام و سودای بیهوده در سر پرورانده اند و هر چه بیشتر در جهت منصرف نمودن مردم از تصوف و عرفان بوده اند مردم بیشتر نسبت به عرفان گرایش پیدا کرده اند چرا که گرایشات عرفانی در نهاد همه ی افراد بشر هست و جزء فطرت انسانها است: ما عندکم ینفد و ما عندالله باق . البته در این مقال قصد وارد شدن به این موضوع را ندارم و بحث درباره ی آن مجالی دیگر می طلبد و: این زمان بگذار تا وقت دگر.
اما آنچه مرا به نوشتن این مطالب برانگیخت تلنگری بود که از خواندن سخنی از یکی از عرفا بر ذهن من وارد شد. سخن مورد نظر مطلبی است که در کتاب ( نابغه ی علم و عرفان در قرن چهاردهم هجری نبوی ) تألیف حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی ( قدس سره ) آمده است. این کتاب که تا به حال چند بار توسط انتشارات حقیقت چاپ شده است و حدود هفت صد و پنجاه( 750 ) صفحه دارد درباره شرح احوال و آثار مرحوم حاج ملا سلطانمحمد گنابادی سلطانعلیشاه طاب ثراه است. در صفحه ی 47 کتاب می نویسند روزی مرحوم سلطانعلیشاه از استاد و مرشد خود مرحوم حاج محمد کاظم اصفهانی سعادتعلیشاه رحمت الله علیه درباره جبر و تفویض پرسیده بودند و ایشان در جواب میفرمایند:
( جبر و تفویض مراتب حال سالک و از درجات سلوک است. مقصود آن است که سالک راه خدا در بعض مراحل که هنوز فانی نشده و خودی او از بین نرفته خود را مؤثر می بیند و حال او طوری میشود که گمان میکند خداوند امور را به خودش تفویض نموده و گاه هم به واسطهی شهود عظمت حق همه چیز را در او فانی دیده و او را در تمام مراحل وجود مؤثر میداند و حال جبر برای او پیدا میشودکه لا حول و لا قوة الا بالله اگر در غیر آن حال گفته شود جبر نامیده میشود. )
نویسنده ی محترم کتاب در یکی دیگر از تألیفات خود بنام ( قرآن مجید و سه داستان اسرار آمیز عرفانی ) که تفسیر آیاتی از سوره ی کهف درباره داستان اصحاب کهف و داستان ملاقات موسی و خضر علیهما السلام و داستان ذوالقرنین هست در ضمن تفسیر آیت مصاحبت موسی و خضر علیهما السلام میفرمایند در آخر ملاقات و قبل از اینکه خضر از موسی جدا شود خضر ع حکمت کارهایی را که انجام داد و مورد ایراد موسی واقع شد را برای موسی بازگو می کند. در آنجا ابتدا میگوید: فأردت ان أعیبها یعنی (من) اراده کردم که کشتی را عیب ناک کنم. در قسمت بعد میگوید: فأردنا ان یبدلهما ربهما خیرا منه یعنی( ما= من و خدا) اراده کردیم که آن پسر را بکشیم و بجای او فرزند بهتری به والدین او بدهیم . و در مرحله ی سوم که سلوک موسی تمام شده است میگوید: فأراد ربک ان یبلغا اشدهما و یستخرجا کنزهما یعنی (پروردگار تو) اراده فرمود تا آن دو کودک به سن رشد برسند و گنجی که در زیر آن دیوار مدفون است را استخراج نمایند. و سپس بحثی تحت عنوان مراتب سلوک دارند و در آنجا مراتب سیر سالکان را از توحید افعالی و صفاتی و ذاتی و مراحل فناء فی الله را تا رسیدن به حقیقت توحید که همان وحدت شخصی وجود و کلمه طیبه ( لا اله الا الله ) است بسیار شیوا و متقن و متین شرح میدهند. اما مقصود از این تفصیل آن است که چون موسی در اول سلوک عرفانی خود حال تفویض داشت و کارها را به اختیار خود میدید لذا خضر به او فرمود : فأردت ... من اراده کردم که کشتی را معیوب سازم. در مراحل بالاتر سالک راه خدا در اثر تربیت عرفانی و متابعت از استاد و راهنما به مقامی میرسد که افعال و اعمال را از خود میبیند ولی اراده خود را مقهور اراده حق و خود را آلت افعال حق میبیند و لذا خضر در مرحله ی دوم به موسی فرمود: فأردنا ... یعنی ما ( من و خدا ) اراده کردیم و ارده ی خدا را در طول اراده ی خود آورد ولی در مرحله ی سوم که موسی به کمال معنوی بالاتری رسیده بود و همه افعال خلق را فعل حق میدید و توحید او قویتر شده بود خضر به او فرمود: فأراد ربک ...
در قرآن شواهد فراوان دیگری دال بر این نوع جبر عرفانی وجود دارد مثل آیات زیر:
و ما تشاؤون الا ان یشاء الله
و الله خلقکم و ما تعملون
و الله یرزق من یشاء بغیر حساب
و الله یهدی من یشاء الی صراط المستقیم
یهدی الله لنوره من یشاء
تعز من تشاء و تذل من تشاء
یهب لمن یشاء اناثا و یهب لمن یشاء الذکور
و ان الفضل بید الله یؤتیه من یشاء
و لو شاء لهدیکم اجمعین
و لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون
و آیات فراوان دیگری که همگی حکایت از این دارد که خدا هر که را بخواهد هدایت میکند و هر که را بخواهد به گمراهی وا میگذارد. خدا هر که را بخواهد عزیز و هر که را بخواهد خوار و ذلیل میگرداند. خدا به هر که بخواهد و به هر اندازه بخواهد روزی فراوان میدهد و به هر که بخواهد عرصهی زندگی را بر او تنگ میگیرد و معیشت او را با سختی تؤام میکند. خدا به هر که بخواهد فرزند پسر و به هر که بخواهد فرزند دختر میدهد و هر که را بخواهد عقیم میگرداند. فضل و رحمت و خیر و حکمت همه بدست خداست و به هر که بخواهد بغیر حساب میدهد.
حال با توضیحاتی که دادیم تصمیم داریم بعضی اشعار عرفا را دوباره با دقت بیشتری بخوانیم. اجازه بدهید اول از حافظ شروع کنیم که لسان الغیب است و همه ما ایرانی ها به داشتن او افتخار می کنیم. دیوان حافظ را باز می کنیم و از غزل اول شروع به باخوانی آنها می کنیم. هر جا بیتی درباره ی قضا و قدر داشته است که در نگاه بدوی بوی جبر و اشعریت از آن به مشام میرسد در این جا می آوریم. اگرچه اشعریت ظرف بسیار کوچکی است که هرگز نمی توان عرفان اسلامی را با آن فراخنا و گسترگی اش در آن جای داد. و می خواهیم در اثبات مدعای خودمان که اول بحث گفتیم دلایلی بیاوریم. مدعای ما این بود که جبری که عرفا می فرمایند جبر به معنی کلامی نیست بلکه جبری عرفانی ناشی از شناخت خداوند به صفت جباریت است. امام علی ع می فرماید: اول العلم معرفة الجبار و آخر العلم تفویض الامر الیه یعنی کسی عالم است که اول خداوند را به صفت جباریت بشناسد و بجایی برسد که همه امور را به او واگذارد. و توکل بر خدا کند و تسلیم امر او بوده و راضی به قضای الهی باشد.
ابیات زیر را از دیوان حافظ با هم بازخوانی می کنیم:
در کوی نیک نامی ما را گذر ندانند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
حافظ بخود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
در خرابات مغان ما نیز هم منزل کنیم کاین چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما
ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما
کنون به آب می لعل خرقه میشویم نصیبهی ازل از خود نمیتوان انداخت
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت
باز آی که باز آید عمر شدهی حافظ هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست
برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانهی ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است و گر از بادهی مست
مطلب طاعت و پیمان صلاح از من مست که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
ملامتم به خرابی مکن که مرشد عشق حوالتم به خرابات کرد روز نخست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار ترا نصیب همین کرده است و این دادست
حافظ گمشده را با غمت ای جان عزیز اتحادیست که در عهد قدیم افتادست
بندهی طالع خویشم که درین قحط وفا عشق آن لولی سرمست خریدار من است
گناه ار چه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
ز جور باده به جان راحتی رسان ساقی که رنج خاطرم از جور دور گردون است
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار در گردشند بر حسب اختیار دوست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست تا در میانه خواستهی کردگار چیست
عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
نا امیدم مکن از سابقهی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد با طینت اصلی چه کند؟ بد گهر افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
بر آستانهی تسلیم سر بنه حافظ که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایرهی قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
گر رنج پیشت آید و گر و راحت ای حکیم نسبت به غیر مکن که اینها خدا کند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بر آستان میکده خون می خورم مدام روزی ما ز خوان کرم این نواله بود
دل از کرشمه ی ساقی به شکر بود ولی ز نامساعدی بخت اش اندکی گله بود
از چنگ منش اختر بدمهر بدر برد آری چکنم دولت دور قمری بود
در ازل هر کاو به فیض دولت ارزانی بود تا ابد جام مرادش همدم جانی بود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است / کس ندانست که آخر به چه حالت برود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و چه در نظر آید
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود خیال بود که این کار بی حواله برآید
ز نقشبند قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو به دستم نگار بازآید
نبود چنگ و رباب و گل و نبید که بود گل وجود من آغشته ی گلاب و نبید
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقهی رند شراب خوار
هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
چه فتنه بود که مشاطهی قضا انگیخت که کرد نرگس مستش سیه به سرمهی ناز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
حافظ از مشرب قسمت گله بیانصافی است / طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمت ام
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار/ این موهبت رسید ز میراث فطرت ام
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست/ آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
قسمت حوالتم به خرابات میکند هر چند کاین چنین شدم و آنچنان شدم
تا غزل 218 مطالعه شد